تبليغاتX
آئینه زندگی
 آئینه زندگی
 
 
 
 
     ساعت دیواری

 

     » تو يعني پاكي باران

 

تو يعني پاكي باران .. تو يعني لذت ديدن ..

تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن ..

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن ..

 تو يعني كبوتر را ز تنهايي رها كردن

خداي آسمانها را به تنهايي صدا كردن ..

تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن ..

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني ..

تو يعني دست يك گل را .. به دست اطلسي دادن ..

تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن ..

و يا در پاسخ يك لطف به روي غنچه خنديدن ..

اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي ..

كنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : چهارشنبه 1389/11/27

 

     » رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی

 


رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی



راز اول:

‌تمامی آن‌چه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.

راز دوم:

تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت می‌کند. هر انسانی،

یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه می‌توانم انجام دهم. تصویر

 ذهنی هر انسانی، پایه‌ی اصلی شخصیت و رفتار‌های اوست. به‌عبارت دیگر،

تصویر ذهنی ما از خود، نشانه‌ای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و

نشان‌می‌دهد که چه کارهایی از ما ساخته است‌ و چه کارهایی از ما ساخته

نیست. انسان‌ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود‌ می‌سازند. آری تصویر

ذهنی زیبا از خود، موفقیت‌ها را می‌سازد و موفقیت‌ها، باعث بهتر شدن تصویر

ذهنی انسان از خود می‌گردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه‌ی

باورهای ما در فضای زندگی است.

راز سوم:

هدف زندگانی، آن است که تمام توانایی‌های بالقوه‌ی خود را به‌عنوان یک انسان

خود‌شکوفا‌ بشناسیم و آن‌ها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود

ظاهر کنیم و به بیش‌ترین رشد و شکوفایی برسیم.

 

راز چهارم:

تغییر در وجود، نه‌تنها ممکن و میسر است بلکه اجتناب‌ناپذیر است‌ زیرا تا ما تغییر

 نکنیم، زندگی‌مان تغییر نمی‌‌کند. انسان‌های سعادتمند، ‌مرتباً می‌شوند و

می‌روند‌ زیرا تا نشوی، نمی‌شود و تا نروی، نمی‌رسی.

راز پنجم:

تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، در‌واقع درس‌هایی هستند که به انسان

می‌آموزند و انسان را می‌سازند. آن‌ها فرصت‌هایی در لباس مبدل‌اند. حتی گاهی

 مشکلات، الطاف خفیه‌ی خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان

 می‌شوند. پس آن‌ها را گرامی بداریم و از آن‌ها بیاموزیم.

راز ششم:

تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداخته‌ی فکر و ذهن ماست. پس واقعیت‌های

زندگی ما می‌توانند با اندیشه‌های ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشه‌های خود

 باشیم تا واقعیت زندگی‌مان را زیباتر کنیم.

راز هفتم:

ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان می‌رباید. با باورهای عالی و توکل بر

 خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و

عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات

 خلق کنیم.

‌راز هشتم:

مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم،

نمی‌توانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهره‌ا

ی ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشق‌ورزی

برای دیگران باشیم.

راز نهم:

تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینه‌هایی هستند که خود ما را نشان

می‌دهند و تمامی مردم، آموزگاران ما به‌حساب می‌آیند. پس با خودباوری و

اعتماد‌به‌نفس، زیبا‌ترین رابطه‌ها را برقرار‌کنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز

 کردن هر درِ بسته‌ای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.

راز دهم:

سعادت واقعی در زندگی، در نحوه‌ی عکس‌العمل ما در مقابل رخدادها و حوادث

زندگی است‌ نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و

تقصیر را به عهده‌ی دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکس‌العمل‌های مناسب، حقیقت

 زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت

برسیم.

راز یازدهم:

حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار است. انسان‌های موفق و کامیاب،

 وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور می‌کنند و با تقدیم عشق به

انسان‌های دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانه‌ای می‌رسند.

راز دوازدهم:

از آن‌جایی که انسان‌ها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندی‌های

زندگی غافل می‌شوند و با اندیشه‌های غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر

درست زندگی به بی‌راهه می‌روند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و

اصلاح لحظه‌به‌لحظه‌ی خود، می‌تواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به

 حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که

در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظه‌های

 زندگی خود ‌لذت بردم؟

 

با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه می‌رسیم که:

تمامی آن‌چه که برای خوشحالی و خوشبختی واقعی در زندگی به آن احتیاج

داریم، هم‌اکنون از‌آنِ ما و در اختیار ماست و ما باید به‌عنوان بندگان شایسته و

شکرگزار در هر لحظه، هوشیارانه قانونمندی‌های رسیدن به حقیقت زندگی را

اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب الهی استفاده کنیم و از لحظه‌های زندگی در

مسیر کمال لذت ببریم

 

 

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : شنبه 1389/09/27

 

     » من نوشتم , تو نوشتي

  

توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو

تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو

من نوشتم كه : يه روزي دل را باختم توي چشمات
تو به من مي گي كه : اون روز هوسي بوده تو چشمات

من نوشتم كه : هوس هم ،مي تونه يه عشق پاك شه
تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه

من نوشتم كه :شدم آب ، همچو شمعي رو به دريا
تو نوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا

من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن

من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم

من نوشتم كه : كتابه ، زندگيم همش تو هستي
تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي

من نوشتم :آره مستم ، مستِ اون چشماي نازت
تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت

من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت

من نوشتم با تمنا : ديگه بس كن كه شدم اب
تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب

من نوشتم كه : سرابم واسة من يه اميده
تو نوشتي كه :ديوونه ، اين اميده نا اميده

من نوشتم : نگو اينو ،من اميدم به جوابت
تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت

من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت

من نوشتم : عاشقم من ، عاشق يه لحظه با تو
تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو

من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت

من نوشتم كه : جدايي ، مي شكنه قلبمو جانا
تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا

من نوشتم : حالا كه تو ، داري مي ري بهترينم
منم از غصه مي ميرم ، تا كه دوريتو نبينم

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : پنجشنبه 1389/03/20

 

     » راز شقایق ...

 

راز شقایق ...

مطالب عاشقانه - وبلاگ آئینه زندگی

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : چهارشنبه 1388/06/25

 

     » عشق

 روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع شدند تا قایم باشک بازی کنند، دیوانگی 

نزدیکی چشم می گذارد همه می روند قایم می شوند تنبلی  یه جایی  همون جا

قایم می شود. حسادت آنطرف قایم می شود و عشق می رود پشت یک  گل رز

دیوانگی همه  را  پیدا می کند به جز عشق، حسادت عشق رو لو می دهد،،،،

دیوانگی پیش گل رز می رود وعشق را صدا می زند ولی عشق بیرون نمی آید،

دیوانگی هر چه عشق را صدا می زند که عشق بیا بیرون عشق بیرون نمی آید،

دیوانگی هم با یک چاقو رز را می زند  تا عشق پیدا شود. یک مرتبه عشق فریاد 

می زند : آخ..... چشمم را کور کردی. دیوانگی اشک می  ریزد و به دست و

پای عشق می افتد و می گوید  من  چشم تو را کور کردم  تو هر کاری  بگویی

من انجام  می دهم، عشق فقط  یک  چیزی از او می خواهد، به او می گوید با

من همدرد شو. از آنوقت به بعد دیوانگی همدرد عشق کور شد.

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : دوشنبه 1388/05/19

 

     »

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی

 اگر در میان زشتی های بزرگ

باشند.................................یادم باشد که دیگران

را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که

می خواهم باشند.....................................یادم

باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران

ننگرم....................................که من اگر خود با

خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با

خود آشتی دهد..............یادم باشد که خودم با خودم

مهربان باشم...................چرا که شخصی که با خود

 مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : چهارشنبه 1388/04/31

 

     »

 

به او بگویید دوستش دارم


به او که گل همیشه بهار من است
و به او که عشق جاودانه من است

                                                                      

نوشته شده  توسط : علی در تاریخ : شنبه 1388/02/19

 

    # مطالب گذشته

تو يعني پاكي باران چهارشنبه 1389/11/27

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی شنبه 1389/09/27

من نوشتم , تو نوشتي پنجشنبه 1389/03/20

راز شقایق ... چهارشنبه 1388/06/25

عشق دوشنبه 1388/05/19

چهارشنبه 1388/04/31

شنبه 1388/02/19

یکشنبه 1388/01/30

دوشنبه 1388/01/17

عشق جمعه 1387/12/16

جمعه 1387/12/16

مجموعه جملات و نوشته های زیبا یکشنبه 1387/11/27

نام تو دوشنبه 1387/11/14

گفتی که منتظر نشستن آخرین راهه... شنبه 1387/11/05

تمنای تو شنبه 1387/10/21

 
     منوی اصلی

صفحه اصلی

آرشیو مطالب

تماس با ما

اضافه به علاقه مندی ها

خانگی سازی

خروجی RSS

     درباره ما

 

 سلام
به وبلاگ آئینه زندگی خوش آمدید.
امیدوارم که در این وبلاگ لحظات خوبی را سپری کنید .
ضمناً کسانی هم که مایل به تبادل لینک هستند درقسمت نظرات اطلاع دهند تا من هم متقابلاً اونها را لینک کنم .

     آرشیو موضوعی
     آرشیو مطالب

بهمن 1389

آذر 1389

خرداد 1389

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

     نویسندگان
     آمار و امکانات

صفحه اصلی | تماس با ما | صفحه RSS

All Rights Reserved 2009-2010 © by senator2009.blogfa.com

Design This Web By Vahid Kashfi ™ @ Ver:1.0 POWERED BY BLOGFA.COM